تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 ..



پزشک بهروز بقایی از مردم و علاقمندان به این هنرمند خواست برایش دعا کنند
بهروز بقایی دچار حمله مغزی شد و حال مساعدی ندارد

- بهروز بقایی بازیگر و کارگردان صاحب نام سینما ، تئاتر و تلویزیون قبل از حضور در اجرای نمایش هاملت با سالاد فصل دچار عارضه قلبی شد و در بیمارستان بستری شد .

پزشک معالج بهروز بقایی وضعیت جسمی این بازیگر باسابقه سینما، تئاتر و تلویزیون را نامساعد دانست و از مردم خواست برای بهبودی او دعا کنند. دکتر عبدالرضا طبسی پزشک معالج بهروز بقایی درباره وضعیت جسمی این هنرمند سینما، تئاتر و تلویزیون گفت: از ساعت 21:30 یکشنبه 17 آبان‌ماه که آقای بقایی به بیمارستان جم منتقل شد، اقدام‌های پزشکی لازم انجام شده و درمان دارویی در حال انجام است، ولی وضعیت جسمی ایشان مناسب نیست.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 19 آبان1388  |
 دو پیشنهاد
یک)

در فرهنگسرای نیاوران. ستاره امینیان، نمایش طنز " ای وای های" را روی صحنه دارد.

یک نمایش با تکنیک سایه(عروسکی) با طنز فوق العاده قوی و شعرهایی که از خنده روده برتان خواهد کرد.

پیشنهاد می کنم از دستش ندید. هر روز جز شنبه ها ساعت 6. روز دو شنبه هم بچه های چلچراغ به تماشای آن خواهند رفت...

دو)

رومولوس کبیر...با اینکه روزهای پایانی اش را سپری می کند...و با اینکه خودم سر تمرین هایشان بودم و خیلی کار خوبی نیست!....باید بگویم چون تازه فهمیدم در بروشورشان از من تشکر کرده اند!! یک ذره با آقای برهانی عزیز خوب شده ام! و پیشنهاد می کنم بروید ببینیدش ... دیدن بازی فوق العاده سیامک صفری ...پیام دهکردی و ریما رامین فر...و مهدی سلطانی...و به ویژه بخش هایی موزیکال با اشعار(نغز!)ی سروده ی بنده...تا آخر این هفته در سالن اصلی تئاتر شهر امکان پذیر است..دیگر خود دانید.

سه)

 و 12 آذر جایی قرار نگذارید....همین طور 12 دی.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 17 آبان1388  |
 کرموها16
کرموها تقدیم می کند: جشنواره جهانی عکس چشمت به غمزه مارا.

عکس های خود را با موضوع "چشمت به غمزه مارا" در بخش نظرات این پست کامنت بگذارید.

برترین عکس های به انتخاب مخاطبین در سایت ویزه این شجنواره جای خواهند گرفت و یک لوح تقدیر به همراه کاتالوگ جشنواره دریافت خواهند نمود. نفر اول حاءز مقام کرمو یکم

نفر دوم مقام کرمو دوم

و نفر سوم: مقام کرم یاری خواهند شد.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 15 آبان1388  |
 برعکسش! امشب
الله اکبر.

از

چه خبر بود


---

از در بندان

1(هادی حیدری

2(محبوبه حقیقی:


محبوبه های شبی را که چیده اید...

تا صبح راه زیادی نمانده است

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 12 آبان1388  |
 دو پیشنهاد
1) حتما فیلم کتاب قانون را ببینید. و به تمام کسانی که می شناسید یا نمی شناسید توصیه کنید بروند.

2) اجرای نمایش ادیپ- به کارگردانی حمید پور آذری، در فرهنگسرای بهمن تا سه شنبه تمدید شد. سعی کنید از دستش ندهید. موکداً توصیه می شود. در دو سانس 4 و 6 اجرا دارند. متن زیر را پیرامون ان در چلچراغ شماره گذشته نوشتم.


ادیپ در میدان هفتِ تیر

گناه، جبر، تقدیر و اختیار، چهار عاملی هستند که در اثر یک تصادف در کنار هم معنا پیدا می کنند  یا به عبارت بهتر معنا می شوند. این معنا شدن توسط کاراکترهایی صورت می گیرد که خود در اثر جبر(یا اختیار)بنابر تقدیرشان در محل تصادف( یا  محل وقوع گناه) حضور داشته اند.(انها را فعلاً «شاهد» می نامیم. این معنا شدن و معنا کردن با توجه به بستر زندگی ، ویژگی های فردی و اجتماعی و فرهنگی و...هر شاهد(که مجموعاً تنها چیزهایی هستند که می شود به حساب اختیار انها گذاشت ) برای هر نفر متفاوت است. به هر میزان که انها به جبر معتقدند واقعه(گناه) را سطحی تر می نگرند و به هر اندازه که تصادف را صرف تصادف می بینند و تزلزلی از اختیار انسان، معنای گناه در نظرشان مهیب تر و عقوبتش سخت تر می نماید.

نمایش: در میان هیاهو و یک موسیقی عجیب وارد سالن تاریک می شوید، روی یک گاری شمارا می نشانند و می چرخانندتان لای صحنه های مختلف. همین شیوه عجیب تماشای نمایش کافی است تا حدس بزنید با یک اتفاق تازه طرفید. ماجرای ساده تصادف یک پیک موتوری روایت می شود که قرار است بسته ای را به کسی برساند که آن کس ادیپ است و آن بسته خنچری است که ادیپ چشم هایش را با ان کور می کند . ( ادیپ در بازی تقدیر، با مادرش ناخواسته زنا کرده، و از او صاحب چهار فرزند شده، وی وقتی از این ماجرا مطلع می شود چشم هایش را کور می کند). در این میان افرادی به تماشای صحنه تصادف می آیند. و ما نیز روی گاری متحرک از زاویه های مختلف همان صحنه را می بینیم. (البته این را بعد از پایان نمایش متوجه می شویم)

روایت تلفیقی شخصیت  ادیپوس،در بستر یک صحنه تصادف(بخوانید گناه) پیوند زدن ذهنیت آشفته انسان در مقابله با تقدیر است. گناه ادیپ، تقدیر لایتغیر او در یک نقطه تلاقی با زندگی یک پیک موتوری گره می خورد. و تمام شاهدان، به واقع  گوشه هایی از برداشت های متفاوت نسبت به تقدیر و اختیارند که به نظاره واقعه تصادف پیک با انسانی می نشینند. انسانی که مرده است و در طول نمایش و در طول تمام بحث ها و کشمش های گاه فلسفی و گاه اجتماعی به کل فراموش شده است.این فراموشی را در شخصیت زیرک دزدها هم می بینیم که در تمام این شلوغی ها و بازی ها بی توجه به بزرگترین سوال فلسفی انسان جیب بازیگران را خالی می کند و در اخر -در صحنه کوتاه عروسی- رستگار هم می شود . شاید این تمام حرف کارگردان و نویسنده باشد. اما به هر حال بعد اجتماعی اثر، تاثیر گذار تر از ان است که تنها به ادیپ بپردازیم و پیام نویسنده.  ویژگی مشترک تمام شاهدان «نارضایتی» انهاست. و مهم تر، «نداری» شان: مردی نابینا(که چشم ندارد) مرد دیوانه(که عقل ندارد) مادر فقیر(که پول ندارد).. آنها به «تقدیر» تن داده اند و با « ا ختیار»ی که دارند از «جبر» حاکم بر آن شکایت می کنند. همانقدر که این جمله گیچ کننده است تقدیر شخص ادیپ نیز گیچ کننده است و همانقدر که درام ادیپ عجیب است، واقع شدن تمام این حوادث در یکی از مناطق –احتمالا جنوبی و فقیر نشین- همین شهر عجیب می نماید.(لذبتخشی این تلفیق انجاست که اتومبیل روانپزشک ادیپ را در میدان هفت تیر قفل زده اند و برده اند پارکینگ)  لذا کارگردان رسالتی فراتر از انقال پیام ماورایی و فلسفی ادیپ(در جایگاه ان درام کلاسیک مشهور) ونیز رسالتی بزرگتر از نمایش یک هنر را دارد، که همانا وی بازیگران تازه کار –اما پر انرژی و قوی-خود را بسیج می کند تا شبه درامی بسازند مملو از تکنیک های اجرایی مدرن و بی نظیر در تجربه نمایش یک انتقاد اجتماعی بسیار فراتر از مرزهای تئاتر امروز ایران .تا تماشاگران این نمایش سوال پیچ ، شوکه، سرخوش و شاید با چشم هایی تر، سالن را ترک کنند و همچنان همراه با آن حسرت همیشگی که کاش انهایی که باید- این نمایش ها را می دیدند.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 4 آبان1388  |
 کرموها15
1)

تا کی از باده و از میکده می پرهیزی؟       تا به کی در نظر خار و خسان؛ نا چیزی؟

خیز...این پیله بدر...وقت غنیمت بشمار      گاه آن است به خود آیی و کرمی ریزی

--

2)

شبی زیبا و خواب دلبری سبز     ولی تعبیرش اجباراً تری سبز(؟!)

زبان سرخ ما و باد پاییز....        من و این کرم بی تاب و سری سبز


--

پ ن: در پی استعلام دوستان...ما پرسیدیم...کاشف به عمل امد چلچراغ در نمایشگاه مطبوعات غرفه دارد.

ما نیز فردا بعد از ظهر(4-6)اینطورا  آنجا خواهیم بود.

در ضمن یک سایت جالب:

http://tehraner.com/

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 29 مهر1388  |
 مژده- مژده
و اما...

با آقا ولی آشنا شوید:

http://www.youtube.com/user/PersianMirror#p/a


سلطان  ترانه....بزرگ پرفرمنس آرت-استاد موسیقی

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 26 مهر1388  |
 

 

بنی آدم اعضای یک پیکرند     "اگر پاش بیفته همو می درند"

کجا می زند آدمی خویش را؟  یقیقناً که اینان ز خر خرترند

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 25 مهر1388  |
 دیالوگ های پرگل و بابایش
پرگل: اگه یکی یکیو بکشه...وضوش باطل می شه؟

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 19 مهر1388  |
 0
 

 

بر گرده ی ما جای لگد بسیار است     تو زنده بمان-فقط- جسد بسیار است

ما ارزش افزوده نداریم-کمیم              ما صفر کنارمان عدد بسیار است...

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 16 مهر1388  |
 نامه ای برای پدر...
(کور خواندید! این پست به هیچ وجه احساسی نیست! و صرفا یک اختلاط خانوادگی است)

فقط چون پدر محترم هر روز از سر کارشان وبلاگ بنده را مرور می نمایند گفتم حرف های دلم را اینجا بنویسم!


به نام خدا

پدر عزیز تر از جان! بی مقدمه شرع می کنم . باور کن تقصیر من نبود...خب هر انسانی در زندگی ضعف هایی دارد و من گیجم!

قبول حرف شما...خنگ هم هستم و شلخته...

حالا گم شده دیگر...آسمان که به زمین نیامده.

باشد می دانم..همان سی لیتر که قرض دادی بس است...(حالا آقای شاهین هم اینجا را می خواند و می داند آن را هم با چه خفتی جلوی همکارانت ازت کش رفتم!)

اما مرامی یک لطفی کن ...و بر سر این فرزند کمترین منت نهاده...و بیا فردا برویم این کارت را بسوزانیم یک دانه نو بگیریم....به خدا خواری پیش این و آن به خاطر دو لیتر بنزین به ادب شدن من نمی ارزد!

از همین راه دور دور و به صورت مجازی دستتان را می بوسم...آن ده تومن را هم خودم می ریزم به حساب فقط رضایت بده یک کارت سوخت نو بگیریم که مردیم در بی بنزینی...

قربان شما.ارادتمند. فرزند حقیر شما -نیما ی حواس پرتِ خنگ!


---

(پی نوشت: ای هم هدیه امروز من به شما:http://www.teachertube.com/viewVideo.php?video_id=128877)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 13 مهر1388  |
 دعوت نامه
نمایشنامه «لبخند با شكوه آقای گیل» بازخوانی می‌شود
واحد نمایش فرهنگسرای بهمن در پنجمین نشست از سلسله نشست‌های نمایشنامه‌خوانی كه مصادف با زادروز اكبر رادی است همراه با روخوانی نمایشنامه «لبخند با شكوه آقای گیل» از مقام این هنرمند بزرگ تجلیل خواهد كرد.
واحد نمایش فرهنگسرای بهمن در پنجمین نشست از سلسله نشست‌های نمایشنامه‌خوانی كه مصادف با زادروز اكبر رادی است همراه با روخوانی نمایشنامه «لبخند با شكوه آقای گیل» از مقام این هنرمند بزرگ تجلیل خواهد كرد.

در این برنامه محمد امیر یاراحمدی كارگردانی نمایشنامه‌خوانی "لبخند باشكوه آقای گیل " از نوشته‌های مرحوم اكبر رادی را به همراه بازیگرانی همچون فریده سپاه‌منصور، رویا فلاحی، آشا محرابی، آیدا كیخانی، مهدی آقاخانی، علی سرابی، نورالدین جوادیان، رامین پورایمان و همكاری نیما دهقانی بر عهده خواهد داشت.
در ادامه برنامه پس از اجرای نمایشنامه‌خوانی، نغمه ثمینی استاد دانشكده هنرهای نمایشی دانشگاه تهران به تجلیل محتوایی و علمی اثر یاد شده خواهد پرداخت.
همچنین در پایان این نشست از سوی بنیاد اكبر رادی برخی از هنرمندان و هنر دوستان عرصه ادبیات نمایشی ویژه برنامه‌هایی به مناسبت سالروز تولد مرحوم اكبر رادی برگزار و از مقام و شخصیت وی تجلیل خواهد شد.
علاقمندان جهت حضور در این برنامه می‌توانند به نشانی: بزرگراه بعثت، میدان بهمن، تالار مبارك فرهنگسرای بهمن مراجعه كنند.
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 11 مهر1388  |
 +18

با آقا پژمان آشنا شوید:



|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 10 مهر1388  |
 نامه ای به یک مدیر
سلام.

آقای دکتر مهربون! می شه قبل از اصلاح امور جهان یه فکری به حال این یه طرفه شدن خیابون ولیعصر بکنی؟

بعید می دونم خود ایشون هم خیلی از این حالت احساس رضایت داشته باشن.


با تشکر از بذل توجه شما-

از طرف فرزند نامشروع خیابون مذکور و نیما دهقانی- 1 ماهه از تهران.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 6 مهر1388  |
 دروغی دیگر از آدم بدها

داخلی- خانه ای زیبا با تلویزیونی که رویش رومیزی انداخته اند ورویش یک گلدان پر از گل های مصنوعی رنگین است. سه خانم با مقنعه زیر تابلو-فرشی با قاب طلایی که توی آن گربه ای با کاموای مشغول است، با بهت رو به دورین نشسته اند.

مجری: خانوم سین شما این عکس رو می شناسید؟

کبری:به نام خدا-بله.  اینجانب کبری-س فرزند عبدالله احلایی جعفر آبادی بدین وسیله اعلام می کنم کلیه داستان هایی که پیرامون زندگی اینجانب ساخته اند کذب محض بوده  و کوچکنرین قرابتی با حقیقت زندگانی بنده ندارد...

(تصاویری از سطل آشغالی که دارد آب می شود)

والا باید به این اغتشاش گرا که از اسم من و خونوادم برای مقاصد شومشون استفاده کردن بگم که بنده هیچ وقت..و در هیچ یک از مقاطع تحصیلی هیچ کدوم از کتاب هام رو گم نکردم...(تصویری از کتابخانه ی خونه ی کبری اینا)

در مورد اون تصمیم هم که فکر می کنم ایده اش از سیاد و موسا آب بخوره باید بگم...این نسبت موهن هیچ ارزشی نداره...چون من کتابم رو گم نکردم که بخوام بعدش تصمیم بگیرم..ها ها ها (لبخند ملیج به دوربین و کلوز اپ از کتابی در دستان کبری که با کاغذ کادو ی برقی جلد شده است)

مجری: حاج خانوم خوبین؟

مادر کبری: نه والا...دختر من اون موقع کانادا بود

مجری: به نظر شما ماجرای تصمیم خواهرتون حقیقت داره؟

خواهر کبری: نه بابا این اصلا عرضه تصمیم نداره طفلک...سه تا خواستگار داشت ازبس نجنبید تو تصمیم گرفتن موند رو دستمون ترشید

مادر کبری: همه اش زیر سر این زنیکه کوکب ماست اندازه... من می خوام با این کوکب خانوم برخورد بشه که این طور تو در و همساده چو اندااخت دختر ما بی دست و پاست  و هی چیزاشو گم می کنه

مجری: گویا کوکب خانوم با بنیاد سوروس هم ارتباطاتی داشته و بعید نیست لابی صهیونیست در این جریان اثرگذار بوده باشه- حرف اخرتون چیه؟

(در موزیک سوگدار-روی تصاویری از حمله وحشیانه سبز ها به باتوم ها)

کبری: در پایان تقاضا دارم مسئولین با عوامل این اغتشاشات برخورد کنن.. و آبروی رفته ما رو برگردونن...

خواهر کبری: گرچه آب رفته به جو بر نمی گرده..به هر حال آبیه که ریخته شده  ولی ما عاجزانه  تقاضای اعاده حیثیت داریم...همین...

مادر کبری: موسوی خره!


سوال: چرا تو این فیلما هیچ وقت بابای کبری ها رو نشون نمی دن؟

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 1 مهر1388  |
 کرموها (lord of the kerms!)



پی نوشت 2: به آن دو پنگوئن در انتهای تصویر -نیز-دقت کنید...به زعم شما کدام یک...کرموتر است؟
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 31 شهریور1388  |
 استفتاء از مراجع تقلید عظام


آیا گاز اشک آور، روزه را باطل می کند؟



پاورقی1:امروز، از (شوق، ...ن سوزی قطع اینترنت، حرص خوردن از اخبار سیما)، اشک ریختم و در دلم بارها وبلاگ اپدیت کردم:

اعتراف می کنم...ما بیشتریم.

پاروقی 2: یکی از باشکوه ترین روزهای آرمانی زندیگیم بعد از دیدن دخترم توی لباس عروس(؟!)، بر اورده شد...

پاروقی 3: l«آنها ..می گویند، ...اینها ...عوامل اسرائیلند»...اگر به راستی اینچنین است، این اسرائیلی ها چقدر الاغند که رفته اند گیر داده اند به فلسطینی ها...خاک بر سر های غاصب! اینجا که تعداتان بیشتر است...ا

پاورقی 4:

از شوق اشکمان به ما گاز می زدند

بی هیچ گونه رعایت و اغماض می زدند

یا صاحب الزمان تورو جان خدا بیا....

این جمعه هم نیامدی و باز می زدند

پاروقی 4: کاش استفتاء این پست تیتر روزنامه های فردا، و پست اول تمام وبلاگ ها می شد...هل من ناصر ینصرنی؟!


خبر تکمیلی: آخ خدا!!! چقدر خوش می گذره...نبینی این لینکو ...بز از دنیا میری.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 28 شهریور1388  |
 پ.ف نیوز !
در آخرین اقراهای ک.ل مشخص شد که ایشان پس از تماس های مکرر با میم-ژ  به منزل ر-ب مراجعت کرده و در جلسه ای حضور ک.ت و ک.ک تصمیم به مبارزه علنی علیه س.ا گرفته اند. ص.ش هم در نامه ای دیگر به چ.ه یاداوری کرده است تمام توطئه ها زیر سر میم- ف بوده و ی.ح هیچ نقشی در ربوده شدن ک.ب و دستگیری ن.م ندارد.س.چ خاطر نشان کرد م.م خیلی خر است. و ک.ک از همه بهتر است.

خبر تکمیلی: م. ک خره گاو منه!

 ک. ن زاده- واحد مرکزی خبر. پاریس.


خبر خیلی نکمیلی(ویژه های اون شب!) :

اثری در همین رابطه از   و.ح.د.ن. ک .گ

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 25 شهریور1388  |
 من و حافظ

«آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است؟           یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است»

نیست دیگر «قدسیان» را حال« انزال» آنچنان                 تا زمین «معراج» گاه جان «آدم» بر لب است

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 20 شهریور1388
 معما! : این چیست؟!


...



راهنمایی:

این محتویات بسته پیشنهادی به 5+1 است دیگر!

به علاوه این..تازه:


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 19 شهریور1388  |
 دختری به نام...


خرچنگی در سینه...

ماری بر دوش...پرتقالی در دست-

ناخن بر سنگ می کشد...

با مچ بند سبز.

دختری به نام....{هیس}...


بر کتیبه ای سترگ چشم گذاشته است...

اساطیر رفته اند قایم شوند.  

 

ده-    بیست-     

در تاریخ به هم می خورد.قایم-

هیس...

یکی از خدایان-با شک- از خواب می پرد-

و الهه پیمان- میترا- ایمان می آورد به تئوری چشم های الکترونیکی.

اس-ای -ای

«مادربزرگ» «مرد نقاش» را نفرین می کند. کته اش سر می رود.

خواهر- گریان- با آن ور آب ها چت می کند...

2khtari_be_nameh...هیس...

صدای فقر می آید. بوی جنگ. و ترک موتور مرد سه کلاس سواد نشستن همانا و نشستن همان.

 

روده ی سینماها بریده شده.

راننده تاکسی ها در صف اسکناس اند جای پنبه.

قحطی الکل است و دوا گلی.

دکتر ها..قطع امید کرده اند...

نانواها- مثل یک ملیون سال گذاشته با زیر پیرهنی سفید  کلاه شمدی بر سر، خمیر ورز می دهند پشت تنور های داغ.

«امید مقطوع دکتر ها-در تنور نانواها- »

سرفصل گزارش کمیته صیانت

پاییز. فصل هشتم.

از پی اش لابد بهار

از بس تابستان است اینجا-لابد-...از بس سیب ها شکوفه می دهند و دختر از سایه شان بالا می رود و مادربزرگ قی می کند: هنوز زود است مادر!


جهیزیه!

کاسه، قوری،کوسن،روتختی، همزن برقی سه کاره، دیگ

با روی سفید.

جهیزیه دختری...

دختری به نام...هیس

حلیم دوست ندارد، بوی دیگ شنیده....

هول کرده.

روسری اش-افتاده....

عیبی ندارد.

زیرش چادری است- صورتش در آن پیچیده-

چادرش را می درند...

ملالی نیست...

ماسک بر دهان دارد هنوز...

می افتد..

موردی نیست...

خواستگار سمجش زحمت اسید را کشیده بود پیش از این.

کسی به گناه نمی افتد.

                                        {سجده شکر}

هیس.!....صدای  فکر دختری می آید...

با قدم های آبی...

                                   آقای خورشید، فوت می کند،

رد پایش رنگی می شود...

جاده

 رنگ می شود.

دختری به نام هیس

با خرچنگی در سینه...ماری بر دوش...پرتقالی در دست...

ناخن بر صخره تاریخ تاریک  می کشد،

بر صخره تاریک تاریخ می کشد...ریخ می کشد....ریغ می کشد....جیغ می کشد

و به ضرب و زور آسپیرین و لیبرالیسم

 خوابش می برد...و یقین پیدا می کند:

مردمان سرزمین مادری اش، به مادرش خیانت نخواهند کرد..

از بس تابستان است اینجا..

از بس سیب ها شکوفه می کنند...

لابد.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 14 شهریور1388  |
 النظافت من الایمان!
پست قبلی طبق قرار قبلی تا ظهر امروز حذف می شود  (شد!). البته نه ظرفیت خوانندگان و نه تحمل نویسنده...که دلیل دیگری منجر به حذف آن شد.

همانا نگارنده دریافت این پست برای مخاطب این وبلاگ نوشته نشده...و نه از لحاظ گیرایی که از لحاظ مخاطب قرار دادن....احتمالا باید برای افراد دیگریفرستاده شود(شاید روزنامه نگارانُ شاید نویسندگانُ شاید سیاستمداران) . کماکان نگارنده بر نظر خود پایداری می کند...هر چند نظراتی که دوستان در ذیل ان دادند..به هیچ وجه منافاتی با عقاید بنده ندارد و «برداشت: های شما مبنی بر هر چیزی-مخالفت یا موافقت- صرفا احساسی بود  نه منطقی چون تمام چیزهایی که دوستان گفتند در تئوری من وجود داشت... (دقت داشته باشید برداشت ها...و نه تحلیل ها)لذا شما را توصیه می کنم...به تحمل سخن مخالف...و درک هر متن با اشراف به کل زوایای ان.

پساپس از نظرات دوستان موافق ممنون...و از نظرات دوستان مخالف نیز ممنون. لیکن باید یاداوری کنم متن مذکور...نقطه ای برای بحث یا مخالفت یا موافقت نداشت...صرفاً یک متن خبری بود تا تحلیلی....و آزمونی بود که بدانم چقدر به اصل می پردازد مخاطب...و چقدر به حاشیه...و نیز ظرفیت تحمل سخن خلاف عقیده صحیح در چه حد است. به هر حال هر چند بنا بر بحث پیرامون ان ندارم لیکن...توصیه می کنم نه در این مورد که در هر متنی و جریانی بر احساسات خود غلبه کنید....و از کورکورانه حمایت یا نقد کردن بپرهیزید که این آفت زندگی اجتماعی است...

و نیز از دوستانی که کمال انصاف را در حق بنده رعایت کرده و سرتا پایمان را شستند سپاس می گویم .که کماکان النظافت من الایمان! ...

و اینگونه است که شاکله های «شناخت» در انسان شکل می گیرد..

مرسی!


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 14 شهریور1388  |
 چند مورد بی ربط درباره ی بهرام اینا...

..

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که به گور پدرش می خندید؟

...

بهرام! که گور می گرفتی همه عمر!

بسه! داری گور خودتو می کنّیا!   

...

بهرام ...که گور می گرفتی همه عمر...

...یدی که به  گور پدرت بهرام خان!   (خندیدی)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 12 شهریور1388  |
 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است


روز ماه رمضان زلف بیفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانی که شب است


زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

وین عجب نقطه خال تو به بالای لب است


یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است


منعم ار عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است


گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است


(شعر از : شاطر عباس صبوحی)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 11 شهریور1388  |
 در

...اَ ک- نون که ز مرگ جان نبردیم به در

                     هر آنچه که غصه بود...خوردیم. به در...

          ...گفتیم و نه در شنید و نه دیواری...

مردیم که مردیم که مردیم به در...       ...اَ ک- نون که ز مرگ جان نبردیم به در  

هر آنچه که غصه بود...خوردیم.  به در..

...گفتیم و نه در شنید و نه دیواری...

مردیم که مردیم که مردیم به در...         ...    


---

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 4 شهریور1388  |
 آیه روز- بقره 84-85

و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد سپس [به اين پيمان] اقرار كرديد و خود گواهيد (84)

 

وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ ﴿84﴾

[ولى] باز همين شما هستيد كه يكديگر را مى‏كشيد و گروهى از خودتان را از ديارشان بيرون مى‏رانيد و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به يكديگر كمك مى‏كنيد و اگر به اسارت پيش شما آيند به [دادن] فديه آنان را آزاد مى‏كنيد با آنكه [نه تنها كشتن بلكه] بيرون كردن آنان بر شما حرام شده است آيا شما به پاره‏اى از كتاب [تورات] ايمان مى‏آوريد و به پاره‏اى كفر مى‏ورزيد پس جزاى هر كس از شما كه چنين كند جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز ايشان را به سخت‏ترين عذابها باز برند و خداوند از آنچه مى‏كنيد غافل نيست (85)

 

ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿85﴾

همين كسانند كه زندگى دنيا را به [بهاى] جهان ديگر خريدند پس نه عذاب آنان سبك گردد و نه ايشان يارى شوند (86)


پاورقی1: در رمضان دو لذت است:

یک: افطار با حلیم...چای و نان و گوجه و خیار.

دو: انلاین شدن بعد از سحر.

پاورقی 2: در بخش کامنت های این پست ها (با عنوان آیه روز)شما هم می توانید آیات مورد توجه یا علاقه خودتان را قرار دهید. تا در نهایت سی روز به مجموعه ای آیات بر گزیده و مرتبط با شرایط روز اجتماع و فرهنگ روبرو باشیم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 2 شهریور1388  |
 پاورقی
"

ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.

پرسیدند: شکر برای چیست؟

گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.


                                                                                                                      "


پاروقی 3:اخ طنز سیاسی! دلم برایت تنگ شده و چقدر جا دارد این ایام...هلو!...زن!....کابینت!....حیف که در خطر آق والدین ام!

کی با یه جمله مثل تو...می تونه داغونم کنه؟

این لحظه های آخر از ...رفتن پشیمونم کنه؟


آخه هلو چی بود؟! ترکیدم به خدا! نکن برادر نکن....


پاورقی 4: ندارد

پاورقی 5: «عاق والدین» درست است نه « آق»!

پاورقی 6: http://www.babak-arbabkhosro.blogfa.com  برو حال کن!

و اما پاروقی 7: http://www.kalam.tv/fa/video/8217/index.html

نیز پاورقی 8: دییشب کتاب " غریب آذری" اولین اثر نسبتاً داستانی دکتر صادق زیبا کلام رو خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. لذا خواندنش را توصیه می کنم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 31 مرداد1388  |
 کمی هم آشقانه...

گفتیم" خلاصه"!...شرح مشروح آمد

گفتیم مسیح!... همسر نوح آمد!

هی گفت: که" لن تران" و گفتم " ارنی"

"تو" آن شتری که از دل کوه آمد؟


*


خانوم! بیاحبس ابد را کم کن.

یک جور جدید بنده را آدم کن

از رشوه و اینها خبری نیست بیا....

این بار به قید بوسه آزادم کن


*


خیاط نگاه تو به من نارو زد

از کوک شُل اش دهان من... می سوزد

سوزن-نخ چشم و ابروانت؛ زیگزاگ

چشمان مرا به صورتت می دوزد


*


دیشب نماز دو چشمت قضا شد و...

من ماندم و خیال تو و سوء هاضمه...

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 27 مرداد1388  |
 تقدیر


حقیقتاً این موبایل ها با مرام ترین آدم های دنیا هستند.

طفل معصوم ها هر چقدر هم باتری نداشته باشند و سایلنت باشند و حتی خاموش باشند..

باز سر ساعتی که بهشان سپرده ای...زنگ می زنند که بیدارت کنند. کاری که برادر در حق برادر نمی کند این روزها.

تازه اسنوز بعدش و اصرار و یاداوری های پشت بندش بماند.

لذا...اینجانب از همین جا مراتب تشکر و قدردانی خود را از جامعه تلفن های همراه به پاس یک عمر وفاداری و احساس مسئولیتشان به جا می آورم.

-

به احترام این عزیزان یک دقیقاً سقوط.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 21 مرداد1388  |
 بابی ساندز!


«با توم»!  من از شما همی می ترسم!

بی توم من از شما ...کمی می ترسم!

ترسیدن من دست خودم نیست دگر...

از میز و هویج ...از «آدمی» می ترسم




---پاورقی:

http://www.rismoon.com/moeenworddetail-4494-fa.html

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 19 مرداد1388  |
 
 
بالا