خرچنگی در سینه...
ماری بر دوش...پرتقالی در دست-
ناخن بر سنگ می کشد...
با مچ بند سبز.
دختری به نام....{هیس}...
بر کتیبه ای سترگ چشم گذاشته است...
اساطیر رفته اند قایم شوند.
ده- بیست-
در تاریخ به هم می خورد.قایم-
هیس...
یکی از خدایان-با شک- از خواب می پرد-
و الهه پیمان- میترا- ایمان می آورد به تئوری چشم های
الکترونیکی.
اس-ای -ای
«مادربزرگ» «مرد نقاش» را نفرین می کند. کته اش سر می رود.
خواهر- گریان- با آن ور آب ها چت می کند...
2khtari_be_nameh...هیس...
صدای فقر می آید. بوی جنگ. و ترک موتور مرد سه کلاس سواد
نشستن همانا و نشستن همان.
روده ی سینماها بریده شده.
راننده تاکسی ها در صف اسکناس اند جای پنبه.
قحطی الکل است و دوا گلی.
دکتر ها..قطع امید کرده اند...
نانواها- مثل یک ملیون سال گذاشته با زیر پیرهنی سفید کلاه شمدی بر سر، خمیر ورز می دهند پشت تنور
های داغ.
«امید مقطوع دکتر ها-در تنور نانواها- »
سرفصل گزارش کمیته صیانت
پاییز. فصل هشتم.
از پی اش لابد بهار
از بس تابستان است اینجا-لابد-...از بس سیب ها شکوفه می
دهند و دختر از سایه شان بالا می رود و مادربزرگ قی می کند: هنوز زود است مادر!
جهیزیه!
کاسه، قوری،کوسن،روتختی، همزن برقی سه کاره، دیگ
با روی سفید.
جهیزیه دختری...
دختری به نام...هیس
حلیم دوست ندارد، بوی دیگ شنیده....
هول کرده.
روسری اش-افتاده....
عیبی ندارد.
زیرش چادری است- صورتش در آن پیچیده-
چادرش را می درند...
ملالی نیست...
ماسک بر دهان دارد هنوز...
می افتد..
موردی نیست...
خواستگار سمجش زحمت اسید را کشیده بود پیش از این.
کسی به گناه نمی افتد.
{سجده شکر}
هیس.!....صدای فکر دختری می آید...
با قدم های آبی...
آقای خورشید، فوت می کند،
رد پایش رنگی می شود...
جاده
رنگ می شود.
دختری به نام هیس
با خرچنگی در سینه...ماری بر دوش...پرتقالی در دست...
ناخن بر صخره تاریخ تاریک می کشد،
بر صخره تاریک تاریخ می کشد...ریخ می کشد....ریغ می کشد....جیغ می کشد
و به ضرب و زور آسپیرین و لیبرالیسم
خوابش می برد...و
یقین پیدا می کند:
مردمان سرزمین مادری اش، به مادرش خیانت نخواهند کرد..
از بس تابستان است اینجا..
از بس سیب ها شکوفه می کنند...
لابد.
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در شنبه 14 شهریور1388
|